|
اهورا ایمان
|
من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش
از سلام آخر تا خورشید فردا
"نه برای نفت و نان که برای حرمت آدمی"
وقتی در انتخابات مجلس یکی از گروههای اصلی حامی دولت فعلی از بخشی از ترانۀ خورشید فردا استفاده کرد و کنار عکس و اسم حامیان همین دولت نوشت "بخون امروز مال عشق/بگو فردا مال ما" با اعتقاد به اینکه ترانه از مردم است و مال مردم، چیزی نگفتم و ننوشتم،اگر چه حق این بود که از سراینده که من باشم اجازه می گرفتند و فرهنگ و ادب را پاس می داشتند.دوباره وقتی روزنامۀ حامی دولت (وطن امروز) به مدیر مسئولی مشاور رئیس دولت در آستانۀ انتشار ، بخش دیگری از همان ترانه "دست به دست من بده/پا به پای من بیا" را شعار تبلیغاتی خود کرد و در بزرگراه ها در مقابل دید همگان گذاشت ، باز هم حرفی نزدم و گفتم چه انتظاری میتوان داشت برای پاسداشت هنر و رعایت حقوق هنرمند از دولتی که مروج فرهنگ دولتی و حکومتی ست؟چه امیدی می توان بست به کسانی که سینما و تئاتر، موسیقی و شعر ، نقاشی و ادبیات و اصولا هنر را تنها از دریچۀ دولت و حکومت دیده اند؟و در نهایت چه نیازی ست به فرهنگ و هنر و ادبیات و اندیشه وقتی آنها که قرار است بسترسازش باشند به محاق توقیف و سانسورش می برند؟
جناب آقای میرحسین موسوی
از شما انتظار معجزه نداریم.دیگر انسان ایرانی می داند در کجای جهان متمدن و تمدن جهانی ایستاده است.او می داند رئیس دولت شاید نتواند به همۀ افکارش جامۀ عمل بپوشاند،میداند شاید نشود آنگونه که باید و آنطور که شایسته است ایرانی را به جهان پیوند بزند و میداند که دیگر نفت بر سر هیچ سفره ای نخواهد آمد و اصولا نفت یا به شکل چکهای پنجاه هزار تومانی خرج میشود و یا ... اما انتظارش کمی حرمت است و عزت آنطورکه شما گفته اید،انتظارش اندکی مدارا و دوستی با جهانی ست که قرار نیست استان سی و یکم ما باشد،امیدش به شهروندیِ عزتمندِ همین آب و خاک و ایرانشهر عزیزی ست که پرچم پیروزش از آرش تا جهان آرا ، از سیستان تا سوسنگرد دست به دست و دوش به دوش سربلند و در اهتزاز بوده است.
هنرمند عزیز جناب آقای موسوی
اکنون هنرمند ایرانی میداند اگر رئیس جمهوری فرهنگی داشته باشد و آنطور که شما وعده کرده اید فرهنگی غیر دولتی،آن که او را به منزلتی شایستۀ هنر ایرانی میرساند؛ خود او و فر و فرهنگ اوست،اکنون فرهیختۀ ایرانی می داند برای موسیقی و شعر و سینما تنها در بهارستان تصمیم نمی گیرند اما ایمان دارد که رئیس جمهور فرهنگی اگر چه سخت اما میتواند کتابی را از قفس سانسور به قفسۀ کتابفروشی برگرداند؛یقین دارد که فرهنگ غیر دولتی و غیر فرمایشی با هر تدبیر و تلاشی فیلم را به سینما و تئاتر را به سالنهای نمایش می برد ، امید دارد که موسیقی را از زیر زمین به میان مردم بیاورد تا شاید اندکی فقط اندکی مردمش از زمین فاصله بگیرند.و همین فرهنگ غیر دولتی ست که روا ندارد شاعری ممنوع الشعر، فیلمسازی ممنوع الفیلم و صاحب اندیشه ای ممنوع القلم شود.
اندیشمند محترم جناب آقای موسوی
حالا دیگر دانشجو و اهل فرهنگ ایرانی می داند اصلاحات دیکته شدنی نیست.اصلاحات یک روند و یک جریان است که از منِ شهروند عادی شروع می شود تا رئیس دولت.اصلاحات وقتی فر و فرهنگ می آورد که پایه ای استوار داشته باشد و می دانم که شما هم پایه های اصلاحات را مردم می دانید که اگر اخلاق و عادات و فرهنگشان اصلاح شود هر حکومت و حاکمی شبیه ایشان می شود.
اکنون ایرانی میداند که نه برای نفت و نان که برای حرمت آدمی ، نه برای سروری جهان که برای عزت انسانِ ایرانی ، نه به انتظار فروپاشی این و آن که برای دوستی با جهانی که در آن زندگی می کنیم و نه برای خود که برای فرزندان و فردای ایران باید به یاریِ منادی اندیشه ، خرد ، مهر ، آزادی و فرهنگ برخیزیم.
فرهیختۀ ارجمند جناب آقای موسوی
آنروز که آقای خانیکی در روزنامۀ اعتماد بخشی از ترانۀ "سلام آخر" مرا برای خداحافظی آقای خاتمی از انتخابات نوشت،فکر نمی کردم بتوان در این عرصه به کسی سلام دوباره ای داد اما اکنون بخشی از همان ترانۀ "خورشید فردا" را که مخالفان شما و موافقان فرهنگ دولتی شعار خویش قرار دادند، به شما و کسانی تقدیم میکنم که شعارشان دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی ست به امید بهروزی مردم تشنۀ فرهنگ ایران:
تازه شو،مثل ترانه تازه شو پرِ آوازتو آسمون بده
فرصت گفتنو از خودت نگیر واژه های خسته رو امون بده
بگو از روشنِ بارون و بهار بگو از سبزیِ خاک و خاطره
از نسیمِ نفسِ سنگ و درخت بگو از شبنمِ پشتِ پنجره
دست به دست من بده پا به پای من بیا
بخون امروز مال عشق بگو فردا مال ما
اهورا ایمان
خرداد 88
با یاد و به احترام استاد بی بدیل تصنیف ایران زنده یاد بیژن ترقی
شور مستی
ای که افسونِ نگاهت
چشم دریا را گرفته
بی تو در تنهاییِ دل
کارِ غم بالا گرفته
بی تو جانِ خسته ام را
شورِ مشتاقی نمانده
مستی از می رخ گرفته
ساغر و ساقی نمانده
از می و مینا و مستی
جز غمت باقی نمانده
ای که بی تو شورِ مستی
رفته از میخانۀ دل
خسته از غم می گریزم
در شبِ ویرانۀ دل
بر اساس آهنگ:فریدون خوشنود
آرانژمان:امیر فتحی
خواننده:علیرضا افتخاری
عزیز
برای برادرم محمد حسین
رفتی و برنگشتی
رفتی و دل بریدی
بی منِ بی تو تنها
رفتی و پر کشیدی
بی خبرم گذاشتی
خسته ترم گذاشتی
میون بغض و گریه
دربه درم گذاشتی
نگفتی بی پروبال
چه جوری پر بگیرم
تو خلوت کدوم شب
راه سفر بگیرم
کجا بیام که حتی
از تو خبر ندارم
خسته تر از همیشه
پای سفر ندارم
رفتی و رفت از تن خسته جونم
عکس تو شد همدم و همزبونم
هیشکی نبود مثل تو نازنینم
هیشکی نشد مثل تو مهربونم
رفتی و جا گذاشتی
خاطرة چشاتو
خاطرة عزیزِ
خندة بی صداتو
نموندی و نگفتی
به پای کی بمونم
گلِ ترانه هامو
برای کی بخونم
موندم و رفتی اما
اشکمو دیدی انگار
گفتم اگر نباشی
گفتی خدانگهدار
تهران
4/11/84
تا یادم نرفته محمد علی جوشایی شاعر هم صاحب وبلاگ شده.مبارک است این هم آدرس:
سلام دوستان
حرف زیادی برای گفتن نیست.یک سال گذشت،با همۀ تلخیها و شیرینیها،با همۀ لطفی که حضرت دوست داشت و به مصداق "سر ارادت ما و آستان حضرت دوست" هر چه هست شکر است و جای شکایت نه.از همۀ شما نیز که یه این خانۀ مجازی سر زدید سپاسگزارم.چه آنکه دید و نگفت و تویی که گفتی اعم از شیرین و دشخوار!شرمنده ام از اینکه بعضی وقتها پاسخ دادن به پرسشها و مطالبتان زیاده به طول انجامید و شاید هم به پاسخ دلخواه نرسیدید.اما هر چه بود لطف از شماست و کوتاهی از بنده.به هر روی ببخشید که به وبلاگتان نتوانستم سر بزنم، ببخشید که به همۀ پرسش هایتان جواب ندادم،ببخشید که...خلاصه ببخشید که به اندازۀ شما خوب نبودم.امید که شاد باشید نوروز و هر روز.
ارادتمند
اهورا ایمان
بهار و بنفشه
خونه همون خونه،همون خاطره س
همون که پای قصه هاش نشستیم
همون که با حافظ پیش آینه ش
غزل غزل سکوتو می شکستیم
خونه همونه که به هم رسیدیم
تو کوچه باغِ ترمه و ترنجش
همون که روی آینه هاش نوشتیم
هنوز می ارزه عاشقی به رنجش
هنوز به شیرینی صبح عیده
بازی نور و سایه و اقاقی
هنوز پر از عطرِ عبورِ عشقه
به هم رسیدنای اتفاقی
وسوسۀ ماهیِ قرمزِ حوض
ماهو داره پایین ترک میکشه
از پسِ پردۀ بنفشه و ناز
بهاره که داره سرک میکشه
خونه همونه که به هم رسیدیم
تو کوچه باغ ترمه و ترنجش
همون که روی آینه هاش نوشتیم
هنوز می ارزه عاشقی به رنجش
آهنگ و آرانژمان:امید کرامتی
آواز:حمید ترکاشوند
به پیشواز بهار
نوزدهم اسفند هشتادوهفت
4 عصر
آنقدر با این ترانه به بابک بیات،ایرج بسطامی،ناصر عبداللهی،برادرم حسین و دوستانی که در زلزلۀ پنج دی از من گذشتند فکر کرده ام که بی یادشان این ترانه همیشه چیزی کم دارد.
با یاد و به احترامشان.
قرار بر توضیح اضافه نبود.اما از آنجا که چند نفر از دوستانی که تقریبا پای ثابت گشت و گذار در این وبلاگ هستند خواستند کمی بیش از معمول از این غزل که حالا ترانه ایست بخوانند و بدانند،برخلاف همیشۀ من که عادت به دست بردن در نوشته ام (خوب و بد)ندارم،این چند سطر را به (وقتی تو با من نیستی)اضافه میکنم. باشد که خوشایند طبع دوستان قدیم این پاتوق مجازی باشد.
خیلی پیش از اینکه ترانه بنویسم و در این عرصه تلاشی داشته باشم،شعر میگفتم یا به عبارت صحیحتر سعی بر شعر گفتن داشتم.از قالبهای کلاسیک شروع کردم و ابتدا غزل.کم کم به مثنوی رسیدم و مدتی هم رباعی و دوبیتی را ترجمه کردم.اما آنچه در این قالبها باب دندانتر بود غزل بود.پیش از شعر گفتن دنیای داستان را دیده و شناخته بودم.به کلاس پنجم دبستان که رسیدم از دیکنز کتابی نمانده بود که نخوانده باشم(البته ترجمه شده!)دورۀ راهنمایی را با بالزاک و ویکتور هوگو و گی دو مو پاسان و یکی دو فرانسوی دیگر سپری کردم.در ابتدای همین دوره بود که اولین غزلم را گفتم که فی البداهه بود و در ستایش معلم و به عنوان انشاء ثلث سوم کلاس پنجم که آن موقع می گفتند امتحان نهایی.چخوف،داستایوسکی،تولستوی و نویسنده های آمریکای جنوبی را با ورود به دبیرستان شناختم و خوبهای ایرانی را مثل هدایت،گلشیری،چوبک،ساعدی،دولت آبادی،صادقی و ...حالا دست به قلم هم بودم و چندتایی از داستانهایم هم در مجلاتی که به بم می رسید چاپ شده بود.اما شعر دغدغۀ اصلی بود و غزل دلخواهترین شکل شعر.بیشتر غزلهایی را هم که هنوز دارم متعلق به همین دوران است جز چند تایی که پس از آغاز ترانگی نوشتمشان. اکثر این غزلها اعم از قبل و بعدِ ترانه سرایی قابلیت ترانه شدن را داشتند.یعنی زبان به گونه ای بوده که آهنگساز را اذیت نمی کرده و وزن هم طوری بوده که اجازۀ ریتم نویسی را به آهنگساز میداده است.ساخت و چیدمان ترکیبها هم به گونه ای که اشکالی در کار آهنگسازان ما که اکثرا به چهار پاره عادت کرده اند، به وجود نمی آورده.چند تایی از غزلهای پیش از ترانگی ام را زنده یاد ناصر عبداللهی انتخاب کرد و آهنگ گذاشت و بنا بر انتشارشان در یک مجموعه بود که نشد.اما یکی از غزلهایی که پس از مشق ترانه گفتم همین (وقتی تو با من نیستی) است که در پاییز هشتادویک نوشته شد و در همان ایام روزی استاد زنده یاد بابک بیات به خانه مان که در کوچۀ گلهای میدان نور بود آمد.از دانشکدۀ موسیقی می آمد و خسته بود. آنقدر که به جای بر مبل نشستن و لمیدن اجازه گرفت بر قالی قرمز دراز بکشد و بیاساید.پس از لختی آهنگی را که برای ترانه گذاشتن آورده بودند حفظ کردم و پس از ساعاتی که به گپ و گفت و مرور ترانه های مشترک گذشت،وقتی که در شرف رفتن بودند (وقتی تو با من نیستی)را خواندم که گفتند بنویسش.نوشتم و شاید نیمه شب همان شب بود که تلفن زدند و همین وقتی تو با من نیستی را خواندند و شاید دو سال بعد بود که ترانه را در کانادا و با ارکستر تورنتو ضبط کردند. تنظیم کننده بامداد است که شکر خدا هنوز هم هست.غیر از بامداد،بابک امینی و باربد بیات دیگر نوازندگان ایرانی قطعه اند.یادم نمی رود آخرین شبی را که در تهرانپارس مهمان استاد بیات بودم.آقای اصفهانی به اتفاق همسرشان و یکی دو نفر دیگر هم بودند. آقای بیات از بامداد خواست (وقتی تو با من نیستی)را پخش کند. ترانه پخش شد و همه اشکی را که در چشم بابک بیات جمع شده بود دیدیم.دقایقی بعد به خواهش آقای اصفهانی دوباره شنوندۀ (وقتی تو با من نیستی)شدیم.دوباره اشک و دوباره نگاه نافذ بابک بیات و همان شب بود که برای آخرین بار استاد پشت پیانوی پسرش بامداد نشست و (نگو از گل،نگو از یخ)را خواند و همراهی اش کرد محمد اصفهانی و بعد نوبت پسر بود که آسیمه سر را بنوازد و محمد بخواند،رسا و عمیق. و دریغ که دوستان حاضر که مجهز به دوربین فیلمبرداری و سایر تجهیزات مربوطه بودند از آوردن دوربین به خانه خجالت کشیدند که مبادا استاد ناراحت شود و دریغ که آهنگساز بزرگ سرزمین ما نبود که انتشار اثرش را شاهد باشد و بازتابش را بشنود و ببیند. اما حکایت این ترانه نباید بی ذکر خیر آواگر خوش آوا و چیره خوان ترانه، آقای معین به پایان برسد که استاد بیات تا بود همواره از ایشان به نیکی و جوانمردی یاد کرد.خواننده ای که از نسل بابک بیات و جزئی از نوستالوژی وی نبود اما با او و موسیقی اش عجین شد که هر وقت می خواند صدای بابک بیات را میشنوم که میخواند هنوز:وقتی تو با من نیستی...
وقتي تو با من نيستي
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي
تكرار من در من، مگر از من چه مي ماند
غير از خيالي خسته از تكرارِ تنهايي
غير از غباري در لباسِ تن چه مي ماند
از روزهاي ديرِ بي فردا كه مي آيد؟
از لحظه هاي رفتة روشن چه مي ماند
از من اگر كوهم، اگر خورشيد، اگر دريا
بي تو ميانِ قابِ پيراهن چه مي ماند
بي تو چه فرقي مي كند دنياي تن ها را
غير از غبار وآدم وآهن چه مي ماند؟
وقتي تو با من نيستي از من كه مي پرسد
از شعر وشاعر، جز شب وشيون چه مي ماند
تهران.پاییز هزار و سیصد و هشتاد و یک
آهنگساز:استاد بابک بیات
خواننده:معین
آرانژمان:بامداد بیات
به عشق تو
مگه میشه بود و باورت نداشت
مگه میشه بود و عاشقت نبود
مگه میشه گفت و غیر از تو نوشت
مگه میشه خوند و غیر از تو سرود
مگه میشه پا به پای تشنگی
با نگاه تو به دریا نرسم
با تمنای تو راهی شم و باز
به ترانه،به تماشا نرسم
به تو میرسم اگر شکسته بال
اگه تنها,اگه خسته,اگه دیر
تو فقط امیدمو بهم ببخش
تو فقط نیازمو ازم نگیر
با تو شک نمیکنم به بودنم
دلِ تنگو دلِ دریا میبینم
پیش تو ,کنار تو , به عشق تو
مرگ و زندگی رو زیبا میبینم
مگه میشه بین مرگ و زندگی
تو بگی و از خودم دل نکنم
تو بخوای و از قفس رها نشم
تو بگی و دل به دریا نزنم
مگه میشه بود و باورت نداشت
مگه میشه بود و عاشقت نبود
مگه میشه گفت و غیر از تو نوشت
مگه میشه خوند و غیر از تو سرود
تهران
شهریور هشتاد و پنج
آهنگ و آرانژمان:بابک زرین
خواننده:سام اسدی
ناشر:همآواز آهنگ
درد
نگو، نگو قصه نگو قصة سربسته نگو
از شب خاموش صدا شاعر دلخسته نگو
قصة سربسته نگو شعر تو فرياد منه
درد من و تو مشترك زخم تو همزاد منه
گريه نكن، گريه نكن گريه هميشه بي صداس
وقتشه فرياد بزني شعر تو رنگ خون ماس
ما همه مون يك نفريم بايه سكوت, با يه صدا
اما اسير سرنوشت با هم غريب، از هم جدا
هيشكي به فكر هيشكي نيس اسير خود شديم و بس
اسير تو ،اسير من اسير اين همه قفس
حيفه پرنده باشي و بال و پر تو وا نشه
اين همه تو،اين همه من حيفه بميره ،ما نشه
تهران
خوابگاه دانشجویی طرشت
81-80
آهنگ و آرانژمان:محمد رضا چراغعلی
خواننده:میلاد رحیمی
متاسفانه پدر و مادر آقای حسام ذباح (جوان هنرمند و هنردوست خراسانی)در حادثۀ تصادف درگذشته اند.برای ایشان آرزوی آمرزش و آرامش و برای حسام که حال و هوای ترانه دارد و ترانه سرایی و خواهرش که بیمارند و بستری آرزوی سلامتی دارم.
آیینه ساز
تو که منو سوختی و ساختی و/افق روشن نگاه من شدی
تو که آیینۀ عشق من/تو که هستی و پناه من شدی
شب سنگی و سیاه من/ گذر روشن ماه و ستاره شد
راهی راه جنون شدم/ تا همراه من شدی
شب عاشقانه شد/ جانم جوانه شد/ تا ماه من شدی
بی پا و سر شدم/ شوق سفر شدم/ تا راه من شدی
آیینه سازِ صبح و شب افروزی خامشم مخواه
پروانۀ خیال شبستانم پرپرم مکن
ققنوسم و میسوزی و میسازی ام ولی
عشق آشنای غربت خاکم, خاکسترم مکن
شب عاشقانه شد/ جانم جوانه شد/ تا ماه من شدی
بی پا و سر شدم/ شوق سفر شدم/ تا راه من شدی
ای نامت آرامم/ بغض آوازی اشک انگیزم/ آوایم کن
بی مصرِ دامانت/ صحرا صحرا سرگردانم/ پیدایم کن
نجوایی خاموشم فریادم کن
پروازی در بندم آزادم کن
شب عاشقانه شد/ جانم جوانه شد/ تا ماه من شدی
بی پا و سر شدم/ شوق سفر شدم/ تا راه من شدی
مرداد 87
بر اساس آهنگ مجید اخشابی
خواننده:مجید اخشابی