تبليغاتX
شبگویه
اهورا ایمان

 

 

انگار تا بوده همین بوده و تا هست همین... بابک بیات سیاسی نبود.کاری به کار سیاسیون هم نداشت.اصلا به دنیا آمده بود که آهنگساز شود.که موسیقی شاید وقتی دیگر و بن بست را بسازد. آمده بود درد بکشد و زیبایی بیافریند.حالا یه روز این زیبایی رو با آدمای روشنفکر و شهری فیلم بیضایی می شنیدیم و روز دیگه با آدمای جنگزدة احمد رضا درویش.ترانه یا به قول وسواسیون سرود و تصنیف هم همون قدر بده که موسیقی و شعر و سینما و بقیة هنرها که هیچ صاحب عقل نسبتا سلیمی نمیتونه به انکارشون وایسه.اگه بابک بیات قبل از انقلاب آهنگ ترانه های خونه  و بن بست رو ساخت بعد از انقلاب هم برای کارایی مثل امام رضا و منجی آهنگسازی کرد و به گواه همة اونایی که یه کم شعر و ادبیات می دونن کارنامة ترانه ای پیش از انقلابش بسیار متعهدانه تر از کارنامة ترانه ای پس از انقلابش بود و شاید دلیلش هم این بود که بعد از انقلاب تا سالها موسیقی پاپ و آدماش ممنوع بودن.اما به هر حال وقتی پای آهنگسازی ترانه وسط می اومدتا جایی که می  تونست تن به ترانه های ضعیف نمی داد و آهنگهایی می ساخت که ارزش هنری و اجتماعی شون نشونگر توانایی های هنرمندی بود که با ذره ذرة وجودش مردم و دردشونو می شناخت. هنرمندی که بچة سرآسیاب بود و ساکن تهران پارس و شاید اصلا نمی دونست که راه دربار و درباریا از کدوم وره که حالا یکی پیداش شده و ازش به عنوان سر سپردة دربار یاد میکنه.بابک بیات که  تقریبا همة کسایی که آهنگاشو خوندن ازش یاد گرفتن که کار بی ارزش نخونن.که کار سخیف و بی محتوا نخونن.که برای مردم بخونن.حالا هر کی به اندازة درک و دریافت خودش. اونقدر هم زلال بود که هر کی برای بار دوم سوم باهاش برخورد داشت می دید که ابایی از گریه های صادقانه اش نداشت.بیشتر از صد موسیقی فیلم و سریال نوشت و چندین استعداد آوازخوانی رو به جامعة هنری معرفی کرد و زلالتر از خیلی ها که بار ادعاشون کمر کوه رو خم میکنه به دیدار خدای خودش رفت که فقط او میدونست و میدونه که بابک بیات چه رنجی رو از جماعت نادان و متحجر و حتی به ظاهر روشنفکر تحمل کرد و غریب رفت. اونقدر غریب که هنوز کفنش خشک نشده قلم به مزدهای هنر نشناس میان سراغش و به بهانة ارزشها،جهل خودشونو که دیگه برای هیشکی غریب نیست دوباره و هزار باره فریاد می‌کنن.همونطور که با استاد زرین کوب کردن و خیلی های دیگه که شرف یادشون

ارجمند تر از یاددا شت منه.به امید پاسداشت همه  اونایی که مال ما بودن و از ما.

                                           

 

                                           «با همیم»

 پر اشکی،پر آهي ،مث من                ميشكني اينروزا گاهي مث من

 ميشكني هيشكي سراغت نمياد         چه غريب و بي پناهي مث من

 

          اینروزا دلم گرفته مث تو                 دلم از خودم گرفته مث تو          

          هیچی جز گریه ازم نمیشنوی          خنده هاموغم گرفته مث تو                     

 

اينروزا از همه دوري ميدونم            بي نشوني ، بي عبوري ميدونم

واسه هر كي گله داري،واسه من        هنوزم سنگ صبوري ميدونم

 

هنوزم ابر بهاريم من و تو                بي قراريم كه بباريم من و تو

اگه ابرا ديگه بارون ندارن               هنوز آسمونو داريم من و تو

 

هنوزم آینۀ فردا رو داريم                ململِ رنگيِ رويا رو داريم

هنوزم مثل هميشه با هميم             با هميم انگاري دنيا رو داريم

 

                                               تهران نوزدهم اردیبهشت هشتاد و چهار

آهنگساز:بهرنگ قدرتی

خواننده:حامد مقدم

ناشر:مانا آهنگ(اسفند هشتاد و پنج)

 

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1386ساعت 4:32 قبل از ظهر  توسط اهورا ایمان  | 

 

 

 

کلاس دوم راهنمایی بودم که با قرض کردن شورت ورزشی پسرخاله ام فرهاد و جور کردن یه تی شرت ورزشی منم شدم عضو باشگاه رزمنده.باشگاه رزمنده باشگاه نظامی نبود.یه تیم فوتبال بود که بر و بچه های محلة قصر حمید درست کرده بودن و اسمشو گذاشته بودن رزمنده.خیلی پیشتر از جنگ و حتی انقلاب.قصر حمید هم اسم محلة ما بود که الانم هست.اگر چه نه مثل سابق که بیشتر از هر جای بم خونه های خشت و گلی داشت که بیشتر شون به سبک ارگ بم ساخته شده بودن.یعنی بیشترشون هشتی و صفه و ایوون و اتاقهای تو در تو و باغ و باغچه داشتن.مثل خونة بی بی خاور که هنوز طویلة اسبا و شترهای پدر و پدربزرگش سر پا بود.همینطور باغچه ای که توش دو تا درخت خرمای به هم چسبیده بود که روز بعد از زلزله،خونة بی بی رو نشونمون دادن. روزی که دنبال جسم بی جون بی بی می گشتیم.آره داشتم از فوتبالیست شدنم میگفتم که با قرض کردن لباس شروع شد.هنوز چند روزی نگذشته بود که فهمیدم دروازه بانم نه نوک حمله.شاید به خاطر اضافه وزنم بود که از همون بچگی باهام بود و به خاطرش گذاشتنم تو دروازه، شایدم اصغر آقا استعداد دروازه بانی مو دیده بود که بعیده. اگر چه دروازه بان شدم و تا ده دوازده سال بعد هم دروازه بان رزمنده بودم. دروازه بانی که شعر هم میگفت و عشق عقاب آسیا عابدزاده بود.یه بار هم پام شکست و گچ و چوب زیر بغل و خلاصه دردسر.تا اینکه دانشگاه قبول شدم و بعد هم که اومدم تهران و ... گذشت اون روز و روزگاری که عصرای دوشنبه و صبحای جمعه ش بوی چمن و خاک میداد و همراش زخم و زیلی های سر زانو بود و دوچرخه سواریهای بین کوچة قصر حمید و زمین خاکی سنتو و چمن تربیت بدنی.گذشت عصرای همبازی شدن و خندیدن و دویدن کنار اصغر آقای شکرانی و فرهاد یوسف زاده و حمید چوبداری و محمد کناری و همة اونایی که صبح جمعة پنجم دی هشتاد و دو وقتی که هنوز هوا روشن نشده بود دسته جمعی رفتن یه جای خیلی دور که دور هم فوتبال بازی کنن.یه جایی که هم چمنش سبزتر از چمن تربیت بدنی باشه و هم تماشاچیاش بیشتر و هم ...یادشون به خیر.ترانة عقاب رو پیشکش میکنم به همه شون که رفیق بودن و دوست.

   

 عقاب

 

عقاب خاموش

عقاب خسته

كجا نشستي

پرت شكسته

 

كجا نشستي

كجا پريدي

پريدي،اما

كجا رسيدي

 

كجا نشستي،كجا شكستي                 اسير خاك كدوم دياري

به كوه غربت نشستي انگار              كه حال وروز سفر نداري

 

سرودِ سرخِ ستاره بودي                  شكوه پرواز و پر كشيدن

نمي نشستي مگر به خورشيد           تويي كه بودي هميشه روشن

 

قفس نشيني عقاب خسته                تويي كه روزي ستاره بودي

          تويي كه از مرگ مي گذشتي            اگر تني پاره پاره بودي

 

غروب تو مرگ آفتابه                     بيا به خواب سپيدة ما

طلوع تو فتح آسمونه                      طلوع كن اي اميد فردا

 

طلسم اين آسمونو بشكن                 نگو به كنج قفس اسيرم

من از تو پروازو ياد گرفتم                طلسمو بشكن كه پر بگيرم

 

 

تهران،اسفند80-فروردين81

خوابگاه دانشجویی طرشت

 

آهنگساز:بهرنگ قدرتی

خواننده:حامد مقدم

ناشر:مانا آهنگ(اسفند هشتاد و پنج)

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1386ساعت 4:15 قبل از ظهر  توسط اهورا ایمان  | 

 

 

   

غریبه.خیلی غریبه.ده سال پیش با دلشوره شناختمش و حالا که نیس دلشورة ملودیها و ترانه هایی رو دارم که همین طوری روی زمین موندن و مثل من کمش دارن تا بهشون سر و سامون بده.همونی که توی عکس بی ریش دیده بودمش و پس از اولین ملاقات هر روز شاهد سفید شدن ریش خاکستریش بودم.بچة پایین تهرون که وقتی خیلی خیلی مشهور بود خونه ش فلکة سوم تهرانپارس بود!آهنگسازی که همیشه گریه یه پای صداش بود و پشت تک تک نتهاش میشد خودشم دید.بابک بیات رو میگم که همیشه تنها بود. به قول خودش «کوهها با همند و تنهایند..»همون که عشق شاملو بود.بازم به قول خودش آقای شاملو!حالا شمام نیستی آقای بیات! مث آقای شاملو! مث نصرت،مث فرهاد، مث ...باید از این واژه ها و نتها بپرسم چه جوری رنگ تو میشن؟کجا پیدات میکنن؟کجا...

 

 

برای بابک بیات

 

نه از خاكم ،نه از بادم               نه در بندم، نه آزادم

نه آن ليلاترين مجنون                نه شيرينم،نه فرهادم

 

نه از آتش، نه از سنگم             نه از رومم ،نه از زنگم

فقط مثل تو غمگينم                  فقط مثل تو دلتنگم

 

چه غمگينم،چه تنهايم               نه پنهانم،نه پيدايم

نه آرامي به شب دارم               نه اميدي به فردايم

 

چه اميدي،چه فردايي                چه پنهاني،چه پيدايي

اگر خوشحال،اگر غمگين         چه فرقي داره تنهايي

 

تونيستي قصة دردم                    سياهم،ساكتم،سردم

اسير خاكم وخسته                    اگر سبزم،اگر زردم

 

اگر آبي تر از آبم                     اگر همزاد مهتابم

بدون توچه بي رنگم                 بدون تو چه بي تابم

 

بيا از من جدايم كن                  صدايم كن،صدايم كن

دلم از دست «من» خونه            بيا از «من» رهايم كن

 

 

آهنگ:زنده یاد بابك بيات   

تنظيم: داريوش تقي پور    

خواننده : ماني رهنما      

 

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1386ساعت 4:36 قبل از ظهر  توسط اهورا ایمان  |