تبليغاتX
شبگویه
اهورا ایمان

                             

 

                                     

این یادداشت رو آقای نصیری دو سه شب پیش برای روزنامة هم میهن گرفت و دیروز (چهارشنبه بیست و سوم خرداد)توی روزنامه شون چاپ کرد.چیزی که توی روزنامه نیست و اینجا میخوام اضافه کنم تبریکم به استاد بابک بیاته که از تک تک نتهاش صداشو میشنوم.تولدتون مبارک استاد.

 

 

 

«میراث بابک بیات»

 

 

تا حالا دو تا یادداشت برای آقای بیات نوشتم.یکی تو ویژه نامة نوروزی «چلچراغ» که ویژة پروندة موسیقی پاپ بعد از انقلاب بود،یکی هم تو وبلاگ خودم وقتی یکی از قلم به مزدهای روزنامة...به ایشون فحاشی کرد و نوشت «بابک بیات سر سپردة دربار و خوانندگانِ فادرباری».امروز هم تولد آقای بیات هست که هنوز یک سال هم از تولد دوباره ش نگذشته.

بذارین مطلبو از حسرتی شروع کنم که از وقتی رفته همیشه باهام بوده. شاید پنج شش سال پیش بود که بهشون پیشنهاد دادم بشینیم به گفتگو.یه گفتگو از اون وقتایی که به قول خودشون مادر خدابیامرزش آفتاب نزده پامیشد و برای علی حسین و داداشش برای دست و رو شستن و آمادة مدرسه رفتن شدن نوبت می گرفت.تو خونة قدیمی ای که شاید ده بیست تا خونواده و همسایه همیشه مراقب و ملازم همدیگه بودن و انگار یه روشویی هم بیشتر نداشت،تا زمانی که تو دانشکدة هنر دانشگاه تهران لمیده روی صندلی استادی دانشجوهای سینماشو مغلوب قدرت و مهربونی نگاه نافذش میکرد.

گفتم بشینیم مفصل حرف بزنیم که بابک بیات چی بود و کی بود.قبول کرد اما تنبلی و مشکلات من از یه طرف و سفر ایشون با پسرا به کانادا از طرف دیگه، پروندة این گفتگو رو باز نشده بست.

از اون به بعد بارها اینجا و اونجا یه چیزا و یه گوشه هایی از حرفایی که قرارشونو گذاشته بودیم رو میخونم و میشنوم اما میدونم که از اون همه خاطره و گلایه و شعر وموسیقی و آدماش یک صدم شم نگفتی.یعنی فرصت نشد.

بابک بیات خودش بود.حتی وقتی رو به روی دوربین تلویزیون می نشست هم خودش بود.دوربین تلویزیون رو به این دلیل مثال زدم که همه یا اکثریت وقتی باهاش مواجه میشن دیگه خودشون نیستن.رنگ می بازن.رنگ می بازن و مردمو رنگ می کنن.استاد اینجوری نبود.وقتی یاد آخرین یا یکی از آخرین مصاحبه هاشون می افتم که با شبکة چهار بود و از دنیای اثیری ای می گفت که تو ساخت موسیقی امام رضا(ع) توش غرق شده بود و یا حرفایی از گذشته که اصرار داشت بگه و اصرار داشت بگه جزئی از افتخارات شن،وقتی یاد اشکهای پای پیانوش می افتم یا...همه و همه دلیل یکرنگی این مرد با خودش و هنرش بود.هیچوقت نخواست خودشو گول بزنه یا مردمو یا جوونایی رو که خیلی هم دوسش داشتن.

تقریبا کمتر آدمی تو خوانندگی موسیقی پاپ بعد از انقلاب هست که سراغ آقای بیات نرفته باشه.اگر هم نرفته یا خودشو در حد و اندازة ملودیهای آقای بیات ندیده یا از پس خرج و مخارج ارکستر آقای بیات بر نمی اومده و یا سبک و سیاق خوانندگیش به راه و رسم دیگه ای بوده.

توی ترانه سرایی هم همینطور.خیلی از ترانه سراهای جوون سراغش رفتن و دفترچة ترانه هاشونو به ایشون سپردن.به این امید که پهلوان پاپ روی کاراشون ملودی بذاره، که از صد تا شاید یکی شون این بخت رو پیدا می کرد.اهل فریب دادن کسی نبود. همیشه یکی از اولین حرفایی که به خواننده ها میزد این بود که فکر نکن این آهنگ خواننده ت میکنه،یا پولدار میشی و میری تلویزیون و خلاصه یه شبه دنیاتو زیر و رو میکنه.اگر چه یکی دو تا از خواننده های خوب این روزا با خوندن یکی دو تا از آهنگاش شدن اینی که هستن.خواننده هایی که جزئی از میراث بابک بیات شدن.البته اگه خوانندگی به خوندن و ترانه سرایی به سرودن باشه،که بابک بیات اعتقادش این نبود.میگفت اینا خودشونو حفظ میکنن.می گفت ترانه سرا یا خواننده ای که با من کار میکنه دیگه نمیتونه سراغ کار خالتور بره.می گفت دنیای این ملودیها و واژه ها دنیای موسیقی های بازاری و خالتور نیست و اینا بعد از کار کردن با من نمی تونن به راحتی دنیاشونو عوض کنن.اینجوری شاید چند تا ترانه سرا و خواننده و تنظیم کننده رو برای این نسل حفظ کنم.اما نشد. یعنی اونجور که می خواست نشد.شاید جز پسرش بامداد و یکی دوتا از این چند نفری که باهاش کار کردن بقیه خیلی زود همرنگ جماعت شدن.هم خالتور خوندن هم خالتور تنظیم کردن و هم خالتور ترانه نوشتن.اما بابک نمی دونست میراث بابک بیات آدما نیستن. میراثش آهنگاییه که از دهة پنجاه تا همین ساعت روی لب و توی گوش خیلی ها تکرار میشه.و من مطمئنم اینجوری استاد بابک  بیات میمونه.

توی همین ملودیها و ترانه ها و صداهایی که فقط یه نفر پشتشون وایساده.

                                        بابک بیات.  

 

 

 

«دلم گرفت»

 

 

دلم گرفت      اي همنفس

پرم شكست    تو اين قفس

تو اين غبار     تو اين سكوت

چه بي صدا     نفس نفس

 

از اين نامهربوني ها              دارم از غصه مي ميرم

رفيقِ روزِ تنهايي                  يه روز دستاتو ميگيرم

 

تو اين شب گريه مي توني      پناهِ هق هقم باشي

تو اي همزادِ همخونه            چي مي شه عاشقم باشي

 

دوباره من      دوباره تو       دوباره عشق            دوباره ما

دو همنفس     دو همزبون    دو همسفر               دو همصدا

 

تو اي پايانِ تنهايي                پناهِ آخرِ من باش

تو اين شب مرگيِ پاييز          بهارِ باورِ من باش

 

بذار با مشرقِ چشمات                   شبم روشنترين باشه

مي خوام آيينة خونه             با چشمات همنشين باشه

 

دلم گرفت               اي همنفس

پرم شكست              تو اين قفس

 

تو اين غبار               تو اين سكوت

چه بي صدا              نفس نفس

 

79،تهران

 

آهنگ وتنظيم:زنده یاد استاد بابك بيات

خواننده:حامي

ناشر:آوای باربد

آلبوم:دو نیمة رویا

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط اهورا ایمان  | 

 

 

همشهری بیست و ششم اردیبهشت متن گفتگویی با مرا در وب قرار داده که لینکش هست اما بد ندیدم اینجوری هم در دسترس باشد.

 

 

                                 ترانه زنده است و نفس مي‌كشد

 

 

 

 

 

شاعران - ابراهيم اسماعيلي اراضي:
بچه بم است. كودكي‌اش را تا 8-7 سالگي در شرجي بندرعباس سر كرده. داستان، عكس، فيلمنامه و شعر، دلمشغولي‌هايش بوده‌اند اما در نهايت همه آن علاقه‌ها را كنار گذاشته و چسبيده به ترانه.

از كساني مثل بابك بيات و فريدون شهبازيان ياد گرفته و با آنها كار كرده. حالا هم مدير خانه ترانه بنياد نويسندگان و هنرمندان است و يكي از اعضاي شوراي شعر و ترانه وزارت ارشاد. برخي از كارهايش را شنيده‌ايد، احتمالاً بدون اين كه بدانيد آقاي خواننده كلمات چه كسي را زمزمه مي‌كند.

سام و نرگس(دلم گرفت)، معصوميت از دست رفته، ميم مثل مادر، وفا، از نفس افتاده و... كارهايي هستند كه براي فيلم‌ها و سريال‌ها نوشته و حدود 60ترانه‌اش هم در آلبوم‌هاي گوناگون عرضه شده؛ «مرو اي دوست يكي از اين كارهاست

 يكي  از آثار قلمي او نيز كتاب «ساختارشناسي ترانه» است كه به زودي منتشر خواهد شد و مي‌توان آن را اولين منبع مكتوب در خصوص بررسي و نقد ادبي ترانه از پيش از اسلام تا روزگار ما دانست.

  • شما به عنوان يك ترانه‌سراي متعهد به ماهيت ترانه،   نظرتان در خصوص فضاي امروز ترانه ايراني چيست؟

خب، كليت اوضاع ترانه خوب نيست. تنها مي‌توان گفت كه هر از گاهي كار خوبي مي‌شنويم.

  • خوب نبودن اين كليت، بيشتر يك معضل فني است يا فرهنگي؟

فكر مي‌كنم بيشتر يك معضل فني است. ما ترانه را در ايران بايد به دو بخش تقسيم كنيم؛ بخشي كه اكثريت شايد بالاي 90 درصد را تشكيل مي‌دهد كه در اين بخش نه محتوا خوب است و نه فرم؛ نه تكنيك و نه سوژه.

 اما در 10درصد باقي‌مانده مي‌بينيم كه دغدغه‌ها از جنس ترانه است، يعني اين افراد مي‌خواهند ترانه بگويند ولي اكثر آنها نيز در سرودن موفق نيستند.از بعضي چهره‌هايي كه پيش از انقلاب كارشان را شروع كرده‌اند كه بگذريم، اكثريت ترانه‌سراها شناخت درستي از توانايي‌ها و انتظارات خود در زمينه ترانه ندارند و هنوز در حال آزمون و خطا هستند.

  • آيا اين سردرگمي به خاطر اين نيست كه ما هنوز تعريف ماهيتي درستي از موسيقي پاپ و ترانه نداريم؟ ببينيد اين كه سينما به عنوان يك هنر  صنعت تعريف شده، باعث مي‌شود كه برخورد درست‌تري با آن صورت بگيرد. آيا در موسيقي پاپ ما هم اين موارد در نظر گرفته شده است؟

خب متأسفانه به نسبت سينما، ترانه اصلاً چنين وجهه‌اي ندارد و جدي هم گرفته نشده. شايد مشكل عمده اين باشد كه در ايران حتي متوليان هنر نيز تعريفي از ترانه ندارند؛ يعني در خيلي از جاها هنوز نمي‌توانند معياري براي كارهايي كه به آنها پيشنهاد مي‌شود و تصويب و توليد مي‌كنند داشته باشند.

 ترانه‌سرايان حتي در خانه موسيقي هم جايگاه مشخصي ندارند. پس اين نداشتن تعريف، از بالا شروع مي‌شود. درست است كه هنرمند هيچ وقت براي آفرينش، منتظر اجازه كسي نمي‌ماند ولي ترانه چون شباهت‌هايي هم به هنر  صنعت سينما دارد، خواه‌ناخواه متأثر از تقاضاست؛ تقاضايي كه متأسفانه چندان فرهيخته نيست.

  • نكته‌اي كه در مورد سينما قابل توجه است اين كه اولاً اصول اوليه سينما كاملاً وارداتي است و شكل نهادينه‌اي دارد، ضمن اين كه سينماي ما حدود 20- 15 سال را در دوران انقلاب و جنگ حوصله كرد و به دستاوردهاي جديد رسيد اما در مورد ترانه، يك دوره فترت باعث شد كه حدود 20 سال فاصله ايجاد شود و بعد هم همه چيز با عجله اتفاق افتاد؛ ضمن اين كه ما معيارهاي مدوني نيز براي نقد ترانه نداريم.

    در نهايت با ابراز نقد شعر سراغ ترانه مي‌رويم. خب نقد شعر ما چقدر مدون است كه تازه بخواهيم ترانه را كه مي‌دانيم در بسياري ريزه‌كاري‌ها و برخي كليات، قالب متفاوتي است را با آن محك بسنجيم؟ مشكل ما اين است كه عناصر تعريف و نقد ترانه نهادينه نشده و هنوز هم برخوردها سليقه‌اي است. اينجا چه بايد كرد؟

بهتر است ابتدا به دلايل وجود اين مشكل بپردازيم. يكي از اين دلايل، اين بوده كه در كشور ما كساني كه به ادب رسمي مي‌پرداخته‌اند، چون ترانه مورد توجه مخاطب عام بوده (خصوصاً پس از ظهور رسانه‌هايي مثل راديو)، به نوعي در مقابل آن موضع گرفته‌اند و به دفاع از همان ادب رسمي در قالب‌هايي مثل شعر پرداخته و همين مورد موجب شده كه در سنت ادبي ما جايي براي ادبيات آهنگين نباشد.

  • حتي براي ادبيات شفاهي.

بله، و اين بي‌توجهي خواه‌ناخواه به روزگار ما هم رسيده است با اين تفاوت كه ترانه، ديگر آن پديده كم‌اقبال نيست؛ پديده‌اي است كه مي‌تواند در زندگي مردم تأثير داشته باشد. اما هنوز هم كاري صورت نگرفته است  چون هميشه حساسيت هايي وجود داشته اما مرز اين حساسيت تدوين نشده و متأسفانه همين نگاه‌ها باعث شده كه ترانه‌سراياني كه حتي در جريانات اجتماعي نقش قابل توجه داشته‌اند، با چوب لهو و لعب رانده شوند.
 
اين نگاه احتياط‌آميز هنوز هم هست و حتي متوليان ترانه هم ترجيح مي‌دهند، واژه‌هاي «سرود» يا «شعر» يا... را به جاي ترانه به كار ببرند.

  • در اين فرصت ده  يازده ساله (از سال 75) تا حالا، كساني كه در فضاي ترانه بوده‌اند، چقدر جدي و بنيادي با ترانه مواجه شده‌اند؟

خيلي كم بوده.

  • پس تفنن، تنها از طرف مخاطب نبوده. شايد مواجهه تفنني مخاطب به مواجهه تفنني دست‌اندركاران برگردد.

خب، اين‌جا باز هم همه چيز به زاويه برخورد متوليان ترانه برمي‌گردد. در سينما هم تا گيشه‌اي نباشد، فيلمي ساخته نمي‌شود. كار ناشر هم بايد از محل فروش يك آلبوم بچرخد تا بتواند به كارهاي بعدي هم برسد.

  • وضعيت فعلي ترانه ما نسبت به سال‌هاي مياني دهه 70 كه دوباره ترانه پاپ اجازه توليد پيدا كرد، چگونه است؟

وضعيت بهتر شده، خواه ناخواه اين حركت، روبه ‌رشد بوده است.

  • پس چرا فروش آلبوم‌هاي خوب هم حتي به نصف و كمتر رسيده است؟

شما بخشي از آن فروش‌هاي ميليوني را به اين حساب بگذاريد كه يك پديده ممنوع، مجاز شده بود.!

  • پس اقبال مخاطب كاملاً فرهنگي نبوده و مي‌توان آن را نوعي ذوق‌زدگي دانست.

شايد؛ نوعي ذوق‌زدگي در مواجهه با يك پديده جديد هنري.

  • كثرت اسم‌هايي كه در فضاي ترانه شنيده مي‌شوند (نسبت به سال‌هاي آغازين) يك پديده مثبت است يا منفي؟

اين كثرت خوب است به اين شرط كه نتيجه خوبي داشته باشد.

  • آيا وجود بعضي نام‌هايي كه حتي مشق‌هاي اوليه كلامي را هم پشت سر نگذاشته‌اند در اين فهرست متكثر، باعث نوعي برخورد منفي از سوي ادبا و متوليان نشده؟ در اين فضا، همه خود را ترانه‌سرا مي‌دانند.

متأسفانه اين‌ها خود را ترانه‌سرا مي‌دانند و متأسفانه عده‌اي هم باور مي‌كنند.

  • و متأسفانه عده‌اي هم روي اين كارها ملودي مي‌گذارند و متأسفانه عده‌اي هم اين كارها را منتشر مي‌كنند و متأسفانه عده‌اي هم اين كارها را مي‌خرند و مي‌شنوند.

ماجرا به اين دليل مي‌تواند باشد كه اين حيطه چندان فرهيخته نشده؛ آهنگساز فرهيخته، ناشر فرهيخته و شنونده فرهيخته كم داريم؛ شايد به اندازه انگشتان يك دست. خواننده فرهيخته هم كم داريم پس لابد به همين دليل ترانه سراهاي فرهيخته هم كم هستند.

  • ترانه‌سراهاي جدي در اصلاح اين فضا چقدر مؤثر بوده‌اند؟

من نمي‌خواهم در مورد كار ديگران قضاوت كنم ولي در مورد خودم مي‌توانم بگويم كه تا از صدايي خوشم نيايد، تأييد براي آن نداشته باشم و از لحاظ فرهنگي آن را هم‌طراز يا بالاتر از خودم ندانم، كاري نمي‌كنم. همين حوصله كمك مي‌كند به اين كه بخشي از افراد، تيم‌هاي خودشان را پيدا كنند و در نتيجه مخاطب‌هاي خودشان را هم پيدا كنند.

  • اين نوعي نقد پيشنهادي است؛ يعني در كار شما بخشي از معيارها برجسته مي‌شود و به تعريف مي‌رسد. فكر مي‌كنيد چند درصد از ترانه‌سراهاي جدي ما معيارمند مي‌نويسند؟

متأسفانه اين عده خيلي كم هستند. گاهي اوقات آثار برخي از دوستان را كه مي‌بينم، به اين نتيجه مي‌ر‌سم كه تصور من از شخصيت فرهنگي يك ترانه‌سرا با آنچه هست، خيلي فاصله داشته و جالب اين كه بعضي دوستان، اين شاخه به شاخه شدن را حرفه‌اي بودن مي‌دانند؛ به اين معني كه با همه كار كنند و هر سفارشي را بپذيرند؛ به اين معني كه ترانه‌سرا همه چيز را از آهنگساز، خواننده، ناشر و مخاطب بپذيرد، اما خودش نقشي در آماده كردن زمينه اثر نداشته باشد.

  • چند درصد از ترانه‌هايي كه الان نوشته مي‌شود، مي‌تواند در حيطه «ترانه مؤلف» قرار بگيرد؟ ترانه‌اي كه پيشنهادي فني داشته باشد.

5 درصد.

  • چرا اين اتفاق مي‌افتد؟ چرا ترانه‌سراهاي جدي نقش قابل توجهي را در تدوين اصول نقد ترانه و پايبند ماندن به آن نمي‌پذيرند يا كمتر مي‌پذيرند؟

شايد اين دوستان خودشان هم متوجه نيستند كه بعضاً استعدادهاي خوبي دارند. شايد هم چون بخشي از اين جريان مادي است و برعكس شعر، نوعي بده بستان اقتصادي در اين كار وجود دارد، اين عده، سفارش مخاطب را بر هر چيز ديگري ترجيح مي‌دهند.

  • حرف من اين است كه الان بيشتر كساني كه متولي بررسي ترانه‌ها هستند، بعضاً با اصول شعر 100 درصد كلاسيك ما با ترانه برخورد مي‌كنند.

بله، متأسفانه.

  • با توجه به اين كمبود،  خود ترانه‌سراهايي كه هميشه از تصويب نشدن كارهايشان مي‌نالند، براي تدوين اصول نقد ترانه چه كرده‌اند؟

بخشي از كمبودها هم به همان نوع نگاهي كه گفتم برمي‌گردد. خود من خيلي سختي كشيدم تا بتوانم «ساختارشناسي ترانه» را به عنوان پايان‌نامه كارشناسي ارشد به يك محيط آكادميك بقبولانم. يكي از استادها مي‌گفت هنر تو اين بوده كه يك مقوله مطربانه را وارد يك حيطه آكادميك كرده‌اي.شايد يكي از مهم‌ترين كارهاي ديگري كه ما انجام داده‌ايم، اين باشد كه از طريق خانه ترانه بنياد نويسندگان به اهالي مطبوعات، اهالي رسانه، خيلي از مديران هنري و اهالي فرهنگ و هنر بگوييم كه ترانه وجود دارد و نفس مي‌كشد. سعي شده كه جلسات‌مان هم جدي باشد و از ترانه پارتي فاصله بگيرد.

  • بحث من هم همين است كه تفنن مخاطب در مواجهه با موسيقي، حلقه نهايي يك زنجيره تفنني است؛ از جايي كه ترانه نوشته مي‌شود تا جايي كه به گوش مخاطب مي‌رسد.

متأسفانه حتي گاهي متوليان برخي جلسات هم نسبت به ترانه ناآگاه هستند كه فكر مي‌كنند دارند به ترانه خدمت مي‌كنند، اما بيشتر به مقوله تفنن دامن مي‌زنند.

  • آيا قبول داريد كه اين ناآگاهي، علاوه بر شكل برگزاري جلسات، گاهي در موارد فني ترانه هم اتفاق مي‌افتد و در بسياري ترانه‌ها حتي به سهل‌انگاري‌هاي ادبي نيز مي‌انجامد و در نهايت به ذات زبان لطمه مي‌زند؟

بگذاريد من به يك مورد مشخص اشاره كنم. يكي از مواردي كه خيلي مطرح است، مسئله قافيه است. مي‌بينيم كه بعضاً حتي اسم‌هاي بزرگ ترانه هم، قافيه را ناديده مي‌انگارند و بعد هم خودشان را تعيين كننده چرايي، چگونگي و چيستي ترانه و مبرا از نقد مي‌دانند. من اين حرف را از هيچ كس قبول نمي‌كنم.

 ترانه از اين افراد شروع نشده؛ حتي ترانه نوين. ترانه نوين ما به نظر من از عارف قزويني شروع شده؛ وقتي كه دست به ساخت كارهاي ملي ميهني مي‌‌زند. اين سنت بعدها با تلاش افراد بزرگي ادامه مي‌يابد كه يك مورد عدول از اصول هم ندارند.

  • مشكل بسياري از دوستان ما اين است كه فكر مي‌كنند قواعد شعري يا ادبي، وضع يا ابداع شده‌اند؛ در صورتي كه همه اين قواعد در بطن زبان فارسي بوده و به نوعي كشف يا استخراج شده.

ما به ترانه‌سرا مي‌گوييم شما اين اشكالات را در كارت داري. مي‌گويد در ترانه اشكالي ندارد. مي‌گوييم اين كاري كه تو كرده‌اي نه در شعر درست است، نه در ترانه؛ نه بيژن ترقي اين طور مي‌نويسد، نه حكيم فردوسي. مي‌گويد بيژن ترقي و فردوسي كي هستند؟ من با زبان امروز ترانه مي‌نويسم.الگوهايي هم كه اين افراد به آنها اقتدا مي‌كنند، كساني هستند كه بعضاً از دنباله‌روهايشان هم ضعيف‌تر مي‌نويسند. متأسفانه 95درصد ترانه‌سراها، كل ترانه را در حيطه پوپوليسم معنا مي‌كنند.

  • بحث ما البته نفي موسيقي تفنني نيست. كدام يك از ما با آثار مرحوم جواد بديع‌زاده مشكل داريم؟ بحث بر سر قواعد و اصول گمشده است؛ اينكه بسياري از ترانه‌سراها ابزار اوليه كارشان كه زبان است را نمي‌شناسند. فقط زود ذوق‌زده مي‌شوند.

شايد مهم‌ترين دليل، اين باشد كه در روزگار ما هر كسي مي‌تواند موسيقي‌اي كه خودش فكر مي‌كند درست است را توليد كند و از راه‌هايي مثل اينترنت به گوش مخاطب برساند.

  • الان بحث من در مورد موسيقي رسمي كشور است. شما چند درصد از كارهايي كه منتشر مي‌شود را سالم مي‌دانيد؟

نهايتاً 20 درصد.

  • پس چرا فيلترينگ فني نهادهاي مسئول نتوانسته موفق باشد؟

بعضاً در مواردي چانه‌زني‌هايي پيش مي‌آيد كه منجر مي‌شود تهيه‌كننده در مسير توليد كارهاي بهتر واقع شود. در شوراي شعر وزارت ارشاد افرادي بوده‌اند كه از راهنمايي‌ها و اصلاحاتي بهره‌مند شده‌اند و در موارد بعدي كارهايشان را ارتقا داده‌اند. شايد هم آن 20 درصدي كه من مي‌گويم، بيانگر سليقه من ترانه‌سرا باشد.

  • من كاري به سياست‌گذاري‌هاي غير فني فيلترينگ ندارم؛ بحث من بر سر حداقل‌هاي ادبي است؛ اينكه ديگر مشمول سليقه و نگاه و طرز فكر نيست!

خود من به عنوان همكار شوراي شعر خوشحال مي‌شوم كه نگذارم ترانه‌اي به گوش مردم برسد كه در 4بيت، 4 ايراد واضح تاريخي دارد. يا در 4 بيت، 4 غلط ادبي فاحش دارد و همه اين اشتباهات را خيانت به زبان فارسي مي‌دانم.

  • فكر مي‌كنيد نوعي آموزش لازم نيست؟

ممكن نيست چون اكثر جواناني كه ترانه مي‌نويسند، خود را در اعلي درجه مي‌بينند.

  • عناصر غيرفرهنگي تا چه حد در تعيين تكليف ترانه نقش دارند؟

حدود 80 درصد و متأسفانه هنرمندان هم تن مي‌دهند؛ قديمي‌ترها به خاطر دستمزد و جوان‌ترها از سر ذوق‌زدگي. متأسفانه ما ناشر فرهيخته ترانه خيلي كم داريم. كاش ترانه جدي‌تر گرفته مي‌شد. اي كاش معادل هزينه‌هاي هنگفتي كه مثلاً براي يك كار سمفونيك مي‌شود، براي ترانه پاپ كه مخاطب عمده دارد هم هزينه مي‌شد.

مي‌دانيد اين هزينه‌ها چه تأثير بزرگي دارد؟ناشر وقتي مي‌بيند كه با حداقل هزينه مي‌تواند پاسخ خود را از مخاطب بگيرد، چرا ميليون‌ها تومان صرف گرفتن كار خوب از كسي مثل مرحوم بابك بيات كند؟ ناشر مي‌رود سراغ فلان كسي كه ياد گرفته چه‌طور مثل فلان‌كس ديگر كار كند.

  •  آيا فكر مي‌كنيد در اين سال‌ها حق ترانه‌سرايان ما ادا شده؟

نه متأسفانه؛ نه به لحاظ مادي و نه به لحاظ معنوي. اما اين مشكل تا حد زيادي از خود ترانه‌سراها آغاز مي‌شود. انگار ترانه‌سرا مقهور شخصيت ويتريني خواننده مي‌شود. در صورتي كه تأليف يك كار، بنيان آن كار است؛ خصوصاً در كشور ما كه ادبيات، هنر برتر و هنر ملي است. اينجا كشور بتهوون و موتزارت و باخ نيست كه مخاطب در وهله اول از موسيقي انتظار داشته باشد.

  • به نظر شما ترانه‌سراها براي رفع اين تبعيض بايد چه كنند؟

كافي است قدري به ترانه و به خودشان احترام بگذارند.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط اهورا ایمان  | 

                                               

 

 

 

 

یه دوستی اومده تو کامنتها نوشته اگه دلت به حال خودت میسوزه و دوست نداری آیندگان و نامدگان بهت بد و بیراه بگن دست از سانسور بردار و مثلا بیا آدم خوبی شو و مثلا مثل ما باش که هر کلامی رو با هر املا و انشایی به خورد مردم میدیم.یعنی بیا و طرفدار آزادی باش!طرفدار آزادیِ بیان!راستش خیلی جذابه که آدم طرفدار آزادی بیان باشه،اصلا آدم اگه طرفدار چیزی باشه روشنفکر هم میشه(مخصوصا طرفدار خودش باشه چون میتونه بگه پست مدرنه!) و میتونه ژست فیلسوف مآبانه یا شایدم چریک مآبانه بگیره و یه شبه یا یه روزه یا یه ساله بشه بتِ جوونای مو سیخونکی پایتخت.بد که نیس هیچی خیلی هم خوبه و اگه به واژة افتخار برنخوره باعث افتخاره.اما نمیدونم چرا یه حس قدیمی که انگار مال خون صدها سال پیش پدران من و شماس یه دفه تو شقیقه هام ضرب می گیره که تایید فحش و فضیحت و نفرین و واژه ارضایی و یک دنیا غلطِ فاحشِ دستوری و انشایی و املایی و سنتی و نو و مدرن و... بدتر از هر جنایتی در حق این مردمه که یکی از معدود افتخارات تاریخی باقی مونده شون همین خط و زبانِ مظلوم فارسیه.همین زبانی که حافظ و مولانا رو با شگفتیِ شعراشون به تاریخ بشریت معرفی کرد.همین زبانی که تو دهة چهل و پنجاه سازِ دستِ ترانه سراهایی بود که انگار میدونستن دارن ترانه هایی رو می سازن که قراره میراثِ آهنگینِ من و تو باشه.انگار میدونستن قراره تو دهة هفتاد و هشتاد یه عده با سپاه جهلِ واژه به دوشیزگیِ نجیبِ ترانه تجاوز کنن.حالا به هر بهانه ای.یه روز به بهانة زبان محاوره،یه روز به بهانة فهمِ اندکِ مخاطب،یه روز به بهانة دایرة محدودِ شعورِ معشوق و ...خلاصه هر روز به بهانه ای بتازن به ترانه ای که حکمِ مادرِ مهربون زبانِ فارسی رو داره.حکم مادر مهربونِ خودشون،بچه هاشون ،آباء و اجدادشون،رگ و ریشه شونو داره.نه دوست عزیز خیانت به زبان فارسی همون خیانت به خوده که به نظر من برای آدمی که قلم به دست می گیره زشت ترین رفتاره.اگه این کسی که میگه تو توی ارشاد سانسور میکنی می دونس تو هشتاد نود درصد ترانه هایی که میاد اونجا «مرهم» رو «مرحم» مینویسن و «زل زدن» رو «ذل زدن» یا «بذارم» رو «بزارم» یا به جای گذاشتن «کسره» تو نود درصد ترانه ها از «ه» استفاده میکنن هیچ وقت خودشو با ترقی و کرمانشاهی و ابتهاج و بهبهانی و جنتی عطایی و سرفراز و قنبری و لیلا کسری و .... اشتباه نمی گرفت.هیچ وقت فکر نمی کرد که اون شده جنتی عطایی و من شدم هوشنگ ابتهاج.اگه اینا رو می دونست می نشست یه کم شعر می خوند یه کم حافظ،یه کم خیام، یه کم سعدی و سلمان و نیما و شاملو و منزوی و بهبهانی و اوستا میخوند تا به قول قدیمیا پهنای کار دستش بیاد و هوا ورش نداره که ای بیداد... عزت زیاد.

اگر چه این ترانه به حرفایی که گفتم ربط نداره اما بالاخره وبلاگ ترانه سرا که بی ترانه به روز یا به شب نمیشه!اونم به قول قدیمیا بعد از عمری و اندی!

 

 

برای با تو بودن

 

من برای با تو بودن                        از تو باید می گذشتم

از تمومِ خاطراتم                            از تمومِ سرگذشتم

 

باید از «من» میگذشتم                   باید از دل می بریدم

روی مشقِ «باز باران»                    خطی از خون می کشیدم

 

تو ندیدی روزِ رفتن                       روزِ از خود گم شدن بود

روزِ تن دادن به گریه                     روز مرگِ قلب من بود

 

روز از آتش گذشتن                       روز تنهایی و تردید

روزِ شب،روزی که خورشید             از سکوت،از سایه ترسید

 

من گذشتم از تو اما                        مرگ عاشق دم به دم شد

دستم از دستِ تو خالی                   قلبم از قلبِ تو کم شد

 

رفتی اما در نگاهم                         مثل اشکم جا گرفتی 

آنقدر در خود تکیدم                      تا تو در من پا گرفتی

 

        تهران

   پانزده بهمن هشتاد

خوابگاه دانشجویی طرشت

 

موسیقی:داریوش تقی پور

خواننده:علیرضا شهاب

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1386ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط اهورا ایمان  |