|
اهورا ایمان
|
باور نکن تنهایی ات را
باور نكن تنهايي ات را
من در تو پنهانم،تو در من
از من به من نزديكتر تو
از تو به تو نزديكتر من
باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم
تا در عبور از کوچة عشق
بر دوش هم سر می گذاریم
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه،یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبة دل
با ور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل
تهران.تیر هشتادوشش
آهنگ و تنظیم:علیرضا کهن دیری
خواننده:محمد اصفهانی
با حضور:
دولتمند خلف
(پخش از شبکة تهران)
اگر چه در عرف این وب کتابتِ آثار پخش نشده نبوده اما گهگاه سنت شکنی هم بد نیست.این ترانه را بر اساس سریال «شکرانه» نوشته ام که کارگردان آن آقای سعید سلطانی ست.فکر میکنم علاوه بر اجرای تیتراژ با صدای آقای اصفهانی و آوای استاد دولتمند اجرای کاملا مشترک این ترانه را در میانة سریال نیز بشنویم که خود
ماجرایی ست.
گپ کارگزاران با «اهورا ایمان» در نشر ثالث
ترانههای ضدمعشوق، باقی نمیمانند
علی زادمهر-چند دقیقهای از ساعت 6 عصر گذشته بود که وارد نشر ثالث شد. برخلاف آخرینباری که دیده بودمش سبیل گذاشته بود. به استقبالاش رفتم و متوجه شدم که باران میآید. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم چه جالب، دیدن شما همراه این باران مرا یاد آهنگ «خطی بر باد» که علیرضا شهاب براساس شعری از شما خوانده است، میاندازد. خندهای کرد و گفت: بگذریم.
دیگر فضای بم نوستالژیک نیست
اهورا ایمان که اصلیتی بمی دارد و دوران کودکیاش را در بم و بندرعباس گذرانیده است در پاسخ به سوال محسن فرجی که از او در مورد خاطرات کودکی و نوجوانیاش از بم میپرسد، میگوید: «من تا 8 سالگی در بندرعباس بودم و از 8 سالگی به بم آمدم. تا گرفتن مدرک لیسانس در بم زندگی میکردم. امروز فکر کردن و صحبت در مورد بم برای من بسیار سخت و عذابآور شده است. من و همسرم هر دو اهل بم هستیم و قبل از زلزله زیاد به بم سفر میکردیم، اما امروز طوری شده است که سفر به بم برایم دلچسب نیست.
آهی میکشد و ادامه میدهد: خاطرم میآید که در دوران کودکی در منزل ما جوی آبی عبور میکرد و در کنار آن درخت نخلی قرار داشت. در دوران نوجوانی شبها روی تختی که زیر درخت نخل بود، دراز میکشیدم. فضا و محیط زندگی و ارتباطات ما و همسایهها بسیار صمیمی و دوستانه بود به صورتی که تمام معلمان ما در مدرسه بهمنیار که بعدها به شهید عابدینی تغییر نام پیدا کرد، همسایه شاگردها بودند. به نظر میرسد خاطرات دوران کودکی و نوجوانی، او را به روزهای خوش و دوری برده است. هر چند که ادامه میدهد: اما امروز دیگر آن فضای سنتی و نوستالژیک و آن اتمسفر ناب وجود ندارد.
فرجی که اشتیاق اهورا ایمان را به بم و حال و هوایش دیده است، میپرسد: پس چرا بم در ترانهای از شما دیدهنمیشود؟
ایمان پاسخ میدهد: من ترانه «مرو ای دوست»را که آقای اصفهانی خواندند برای بم سرودم، اما در آن به بم اشارهای مستقیم نکردم، بعدها به خودم گفتم باید کارهای مهمتری به جز ترانهسرایی برای بم انجام داد.
گفتم باید کار ویژه من این باشد که فرهنگ و هنر مردم بم را معرفی کنم. در این مدت با دوستی آشنا شدم که با کمک ایشان تعدادی از مثلها و افسانههای بم را گردآوری کردهایم. ضمنا در حال تاسیس یک N.G.O هستیم و قصد داریم با کمک دوستان حدود یکصد هزار جلد کتاب برای کتابخانه بم جمعآوری کنیم.
از او میخواهم به این سوال جواب دهد که آیا میتوان بم را مانند شهرک سینمایی ساخت؟ عرق پیشانیاش را خشک میکند و میگوید: به نظر من مهمتر از خود بم آدمها هستند؛ دیگر آن آدمها و آن هنرمندان و آن فضا وجود ندارد.
از محمدعلی علومی تا بابک بیات
برای آنها که دلشان در حال و هوای ادبیات میتپد، نام بم و کرمان یادآور محمدعلی علومی است؛ نویسندهای که از آن خطه برخاسته است. وقتی صحبت علومی میشود، خنده بر لبان اهورا ایمان مینشیند و میگوید: محمدعلی علومی همشهری و دوست من است. وقتی در سالهای نوجوانی من، علومی تهران بود و در یکی از روزنامهها صفحه داستان داشت، من نمیدانستم او هم بمی است. یکبار برای علومی داستانی فرستادم که در فضای بم میگذشت.
نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد: علومی نقدی روی داستان من نوشت که من از آنجا فهمیدم به فضای این شهر بسیار مسلط است. بعد هم پرسوجو کردم و فهمیدم که علومی هم بچه بم است و با هم دوست شدیم. حالا او یکی از بهترین دوستان من است.
میپرسم پس شما داستان هم مینوشتید؟ در حالی که با دستاش با نی لیوان آبپرتقال بازی میکند، میگوید: خوب من از دوران جوانی شعر میگفتم و داستان مینوشتم. چند فیلمنامه هم نوشتهام. من جزو اولین فارغالتحصیلان بنیاد فارابی در سال 79 بودم. از همدورهایهای من جابر تواضعی و رضا استادی بودند که هر دو روزنامهنگار شدند. در همان دوره فیلمنامهنویسی توسط یکی از دوستانم به نام محمد ترابزاده که با هم شبها مینشستیم و سهتار میزدیم به بابک بیات معرفی شدم.
او میخواهد داستان آشناییاش با بابک بیات را تعریف کند،
میگوید: ماجرای آشنایی من با آقای بیات جالب است؛ ترابزاده شماره منزل آقای بابک بیات را به من داد و من با ایشان تماس گرفتم و تلفن رفت روی پیغامگیر. من چند نمونه از ترانههایم را خواندم و بعد آقای بیات زنگ زدند و گفتند این ترانهها را خودت گفتی؟
میپرسم: کدام ترانه بود؟ خاطرتان هست؟
پاسخ میدهد: دقیقا خاطرم نیست ولی بیت آخرش این بود که:
من و تو با هم می تونیم نفس غمو بگیریم
اگر فرصتی نباشه روی دست هم بمیریم
بعد آقای بیات آدرس منزلشان را داد و گفت که همین امروز سریع بیا دفتر من و من گفتم نمیتوانم و قرار دیگری دارم.
ایمان ادامه میدهد: روز بعدش به دیدن آقای بیات رفتم و در منزل ایشان چند شعر خواندم که آقای بیات گفت: شعر میخوانی که بگویی شاعری؟ برای اینجا شاعر بودن ملاک نیست باید ترانه هم بدانی. بعد از آن دیدار، دو ماه آقای بیات را ندیدم تا اینکه در دانشگاه قبول شدم و در خوابگاه دانشجویی بودم که آقای بیات زنگ زدند و گفتند که یک فیلم سینمایی است به نام« سام و نرگس» که آقای ایرج قادری میسازند و نیاز به ترانه دارد. من ترانه «دلم گرفت» را که آقای حامی خواندند برای آن فیلم سرودم. بعد از سام و نرگس در سینما ترانه فیلم «م مثل مادر» و در تلویزیون هم «معصومیت از دست رفته »«من یک مستاجرم» «وفا» «از نفس افتاده» و «باران عشق» را کار کردم.
م مثل ملاقلیپور
عکاس روزنامه که عکسهایش را گرفته است، میخواهد زودتر جلسه را ترک کند. فرجی از او میخواهد تا CD را که امانت گرفته بود، پس بدهد. عکاس هم CD فیلم «م مثل مادر» را روی میز میگذارد. همین بهانهای میشود تا فرجی از اهورا ایمان بپرسد که چه تصویری از رسول ملاقلیپور در ذهن دارد؛ چرا که ایمان برای م مثل مادر هم ترانه ساخته است.
لحظهای سکوت میکند و به نقطهای دور خیره میشود بعد در حالی که با دست گوشه چشمانش را پاک میکند؛ میگوید: مرحوم ملاقلیپور بسیار شوخ بود. در اولین دیدارمان بسیار شوخی کرد. در آخر هم گفت: فکر میکردی کسی که «نسل سوخته» را ساخته چنین آدمی باشد؟
از اواسط دهه 70 که یک موج جدید به دلیل اینکه آدمهای استخوان خردکرده این حرفه به خارج سفر کردند و عرصه خالی بود، بهوجود آمد. در نتیجه به طور طبیعی جوانها آمدند وسط و عرصه را در دست گرفتند که متاسفانه اکثریت بالایی به جز چند نفر انگشتشمار، ناموفق بودند. این کلیت که به این جریان پرداخت کلیت فرهیختهای نبود و غیرحرفهای و باری به هر جهت ترانه میگفت البته اقلیتی هم سعی میکنند با نگاهی به آینده حداقل امروز را از دست ندهند. میپرسم: شما در صحبتهایتان اشاره به حرفهای و غیرحرفهای بودن ترانهسرا کردید. تعریف شما از ترانهسرای حرفهای چیست؟
پاسخ میشنویم: ترانهسرای حرفهای کسی است که شعر و پیشینه آن را میشناسد. مخاطب امروز را هم خوب میشناسد. ترانهسرای حرفهای کسی است که اگر ترانهای گفتو منتشر شد مردم تا چند وقت آن را زمزمه کنند و آنچه ارائه میکند از گذشته منفک نباشد و کامل نیز به آینده تعلق نداشته باشد. در کل، ترانهسرای حرفهای کسی است که ترانهای بگوید که زیان حال مردم زمان خود باشد و در زمان خود فهمیده شود. از سوی دیگر، ترانهسرای حرفهای برای خودش همیشه خوراک فکری مهیا میکند؛ به روز است، فیلم میبیند، کتاب میخواند و در بطن جامعه است.
من هم گفتم البته زیاد با نسل سوخته فاصله ندارید و اگر سعی کنید، میرسید!
ناسزا به معشوق در فرهنگ ما جایی ندارد
برای شروع مجدد بحث از او میپرسم: به نظر شما آیا یکی از اصلیترین مشکلات ترانه ما این نیست که دچار مد شود؟ مثلا ترانههای ضدعشق که امروز مد شده است و به معشوق فحش میدهند یا موسیقی رپ و متال که وارد کشور ما شده است.
میگوید: البته این وجود دارد ولی تمام درد نیست، اینگونه ترانهها عمر و دوام ندارند. ترانه یک ظرف موسیقایی دارد که اینگونه ترانهها در ظرف و ذات موسیقی ما نمیگنجد. نه در ذات موسیقی پاپ ما و نه سنتی ما ناسزاگویی به معشوق در شعر ما جای ندارد. این جزو پیشینه تمدنی ماست. اشعار و ترانههای ضدعشق برای جلب توجه سروده میشود و به نوعی شنا برخلاف جریان رودخانه است.
گویا حرفهای اهورا ایمان به مذاق زهرا آران که تا این لحظه ساکت بوده، خوش نمیآید که میگوید: ولی جناب ایمان ما 150 سال سابقه شعر واسوخت داریم.
ایمان گلویی تازه میکند و آرام میگوید: من موافق نیستم که 150 سال سابقه داریم، اشعار واسوخت با ترانههای ضدعشق امروز تفاوت دارد، حتی در پلات. به نظر من این ادامه واسوخت نیست. واسوخت در شعر ما مشخص است و جایگاه آن معلوم است. واسوخت خیلی ارزشمندتر از ترانههای ضدعشق امروز است. کمکمصدایش را بالا میبرد و ادامه میدهد: در ثانی، اینجا سرزمین حافظ و مولاناست و اروپا سرزمین باخ و بتهوون. همانطور که در اروپا موسیقی اهمیت بیشتری نسبت به شعر دارد، در کشور ما هم شعر اهمیت و ارزش بیشتری نسبت به موسیقی دارد و مردم هویت موسیقایی را در شعر یک اثر میدانند ترانه هم نوعی موسیقی باکلام است. در مجموع به نظر من با توجه به حافظه تاریخی مردم و نوع شعر و ترانه ایرانی، موسیقی رپ و راک قابلیت تبدیل شدن به یک جریان در کشور ما را ندارند.
ترانهسرایی که شغل نیست
فرجی دوباره بحث را به سمت خود اهورا ایمان میبرد و از او میپرسد که آیا فقط از راه ترانهسرایی امرار معاش میکند و یا شغل ثابتی دارد؟ایمان میگوید: ترانهسرایی که شغل نیست. من مسوول خانه ترانه هستم و در بنیاد نویسندگان شهرداری و شورای شعر و ترانه وزارت ارشاد هم عضو هستم.
از او میپرسم ترانههایی که برای تصویب به دست شما میرسد، چگونه است و در شورا چه هدفی را دنبال میکنید؟
آخرین جرعه آبپرتقال را مینوشد و پاسخ میدهد: اوایل که به شورا آمدم و در کنار بزرگوارانی همچون علیرضا قزوه و عبدالجبار کاکایی قرار گرفتم به دنبال این بودم که در بررسی ترانهها سعی کنم کار بد به گوش مردم نرسد، اما امروز به دنبال یک نقطه قوت در کارها هستم. متاسفانه ما با انبوهی از کارهای ضعیف روبهرو هستیم.
میگویم: یعنی از لحاظ وزن و قافیه ضعیف هستند؟
میگوید: کمترین مشکل ترانه امروز وزن و قافیه است؛ اکثر ترانههایی که به ما میرسد خالی از هرگونه اندیشه ترانهسازانه و خلاقانه است. گاهی در شورا وقتی یک کار خوب میآید همه شگفتزده میشویم و این در حالی است که ما مدافع جوانان ترانهسرای امروز هستیم ولی متاسفانه 90 درصد ترانهها خوب نیستند. میگویم آیا حقوق ترانهسرایان در ایران رعایت میشود؟
چند لحظه نگاهم میکند تا بگوید نه، متاسفانه عدموجود کپیرایت حقوق ترانهسرایان را زایل میکند. به طور مثال به تازگی انتشارات سروش آلبوم موسیقی منتشر کرد که 6 ترانه از ترانههای این آلبوم از سرودههای من است، ولی متاسفانه در CD اسمی از من نیست.
میگویم شما اعتراض نکردید؟
لبخندی میزند و در جواب میگوید: من چندبار مصاحبه کردم، ولی متاسفانه به جایی نرسید. البته من با شرکت سروش طرف حساب نبودم و تهیهکننده کار آقای علیرضا شهاب بود و ایشان هم رنجید ولی به هر حال باید حق و حقوق معنوی ما رعایت میشد. در مجموع ضربهای که عدمرعایت کپیرایت به موسیقی میزند بیشتر از سینما و کتاب است؛ شما اثری را به صورت CD منتشر میکنید و همان روز میتوانید کپی آن را از CD فروشیهای کنار خیابان تهیه کنید. متاسفانه من نمیدانم چرا کپی و قاچاق فیلم بسیار اهمیت پیدا میکند ولی در موسیقی هیچ سازمان و نهادی دست به اقدامی نمیزند و انگار که موسیقی و ترانه فرزند نامشروع هنر در کشور ماست.
آران بحث را عوض میکند و میپرسد: شما در مواقع تنهایی و فراغت چکار میکنید؟ آیا ترانههای خودتان را هم زمزمه میکنید؟پاسخی که میشنود این است: من در تنهایی کمتر ترانههای خودم را زمزمه میکنم و بیشتر شعر کلاسیک و ادبیات داستانی میخوانم و یا در اینترنت هستم. اشاره اهورا ایمان به اینترنت باعث میشود فرجی نظر او را در مورد فضای مجازی و وبلاگ جویا شود.
ایمان میگوید: اینترنت فضای خوبی را به وجود آورده تا آدم در کمترین فرصت بتواند با تعداد زیادی از افرادی که در مورد شعر و ترانه سوال دارند، صحبت کند ولی متاسفانه محیط وبلاگ اکثرا عوامپسند شده است.
دیگر آفتاب غروب کرده است و باران بند آمده و از پنجره، هوایی کمی شرجی به درون نشر ثالث راه مییابد. از ایمان میخواهیم که به انتخاب خودش یکی از ترانههایش را بخواند. او هم قسمتهایی از ترانه «بوی شرجی» را که زندهیاد ناصر عبداللهی خوانده است، میخواند.