|
اهورا ایمان
|
همون که خیلی دوسش داشتم
زمستون هشتاد و شش بود که محمد اصفهانی بلیط کنسرتشو برای من و علی کهن دیری فرستاد.وقتی محمد ترانه "باور نکن تنهایی ات را" رو خوند و بعدش "خورشید فردا" و بعدش "مرو ای دوست" رو یه دفه دیدم یکی دستشو سنگین گذاشت روی زانوم و محکم و محبت آمیز زانومو فشار داد.نگاه کردم.خسرو شکیبایی بود که یه صندلی اونورتر نشسته بود.نه اینکه ندیده باشمش.از همون اول کنسرت دیدمش و هی حرص خوردم که چرا محمد پوریا پورسرخ و فلانی رو معرفی کرد و خسرو شکیبایی رو معرفی نکرد.فهمیدم هر اتفاقی هس تو پارت دوم برنامه می افته.تو پارت دوم برنامه بود که محمد گفت میخوام یکی از بهترینهای سینمای ایرانو معرفی کنم که امشب توی برنامه ماس که سالن رفت رو هوا.مردم دیده بودنش.تصویرش که روی مانیتور رفت جمعیت یکصدا و یکپارچه تشویق شد.اونم چقدر افتاده و متواضع بلند شد و دست تکون داد و تعظیم کرد.بعد از کنسرت که رفتم به محمد خسته نباشید بگم خسرو رو هم دیدم.همایون خرم هم بود و یکی دو نفر دیگه.خسرو منو بغل کرد و بوسید و از ترانه ها تعریف کرد.داشتم تو آسمون سیر میکردم.اونی که از بچگی دوسش داشتم از کارم خوشش اومده بود.یک دل سیر همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم.اما ای کاش ندیده بودمش.نه اینکه اگه ندیده بودمش و ازم تعریف نکرده بود امروز براش گریه نمی کردم؛نه.کاش ندیده بودمش و اونجور محو و مبهوت صفا و سادگی ای که هم تو رفتار و کردارش بود و هم تو چهره و پوشش و گفتارش نمیشدم...بازیگر دلی من رفت.همون که خیلی دوسش داشتم...خسرو....
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ خسرو...
خداحافظ خسرو.......