|
اهورا ایمان
|
آنقدر با این ترانه به بابک بیات،ایرج بسطامی،ناصر عبداللهی،برادرم حسین و دوستانی که در زلزلۀ پنج دی از من گذشتند فکر کرده ام که بی یادشان این ترانه همیشه چیزی کم دارد.
با یاد و به احترامشان.
قرار بر توضیح اضافه نبود.اما از آنجا که چند نفر از دوستانی که تقریبا پای ثابت گشت و گذار در این وبلاگ هستند خواستند کمی بیش از معمول از این غزل که حالا ترانه ایست بخوانند و بدانند،برخلاف همیشۀ من که عادت به دست بردن در نوشته ام (خوب و بد)ندارم،این چند سطر را به (وقتی تو با من نیستی)اضافه میکنم. باشد که خوشایند طبع دوستان قدیم این پاتوق مجازی باشد.
خیلی پیش از اینکه ترانه بنویسم و در این عرصه تلاشی داشته باشم،شعر میگفتم یا به عبارت صحیحتر سعی بر شعر گفتن داشتم.از قالبهای کلاسیک شروع کردم و ابتدا غزل.کم کم به مثنوی رسیدم و مدتی هم رباعی و دوبیتی را ترجمه کردم.اما آنچه در این قالبها باب دندانتر بود غزل بود.پیش از شعر گفتن دنیای داستان را دیده و شناخته بودم.به کلاس پنجم دبستان که رسیدم از دیکنز کتابی نمانده بود که نخوانده باشم(البته ترجمه شده!)دورۀ راهنمایی را با بالزاک و ویکتور هوگو و گی دو مو پاسان و یکی دو فرانسوی دیگر سپری کردم.در ابتدای همین دوره بود که اولین غزلم را گفتم که فی البداهه بود و در ستایش معلم و به عنوان انشاء ثلث سوم کلاس پنجم که آن موقع می گفتند امتحان نهایی.چخوف،داستایوسکی،تولستوی و نویسنده های آمریکای جنوبی را با ورود به دبیرستان شناختم و خوبهای ایرانی را مثل هدایت،گلشیری،چوبک،ساعدی،دولت آبادی،صادقی و ...حالا دست به قلم هم بودم و چندتایی از داستانهایم هم در مجلاتی که به بم می رسید چاپ شده بود.اما شعر دغدغۀ اصلی بود و غزل دلخواهترین شکل شعر.بیشتر غزلهایی را هم که هنوز دارم متعلق به همین دوران است جز چند تایی که پس از آغاز ترانگی نوشتمشان. اکثر این غزلها اعم از قبل و بعدِ ترانه سرایی قابلیت ترانه شدن را داشتند.یعنی زبان به گونه ای بوده که آهنگساز را اذیت نمی کرده و وزن هم طوری بوده که اجازۀ ریتم نویسی را به آهنگساز میداده است.ساخت و چیدمان ترکیبها هم به گونه ای که اشکالی در کار آهنگسازان ما که اکثرا به چهار پاره عادت کرده اند، به وجود نمی آورده.چند تایی از غزلهای پیش از ترانگی ام را زنده یاد ناصر عبداللهی انتخاب کرد و آهنگ گذاشت و بنا بر انتشارشان در یک مجموعه بود که نشد.اما یکی از غزلهایی که پس از مشق ترانه گفتم همین (وقتی تو با من نیستی) است که در پاییز هشتادویک نوشته شد و در همان ایام روزی استاد زنده یاد بابک بیات به خانه مان که در کوچۀ گلهای میدان نور بود آمد.از دانشکدۀ موسیقی می آمد و خسته بود. آنقدر که به جای بر مبل نشستن و لمیدن اجازه گرفت بر قالی قرمز دراز بکشد و بیاساید.پس از لختی آهنگی را که برای ترانه گذاشتن آورده بودند حفظ کردم و پس از ساعاتی که به گپ و گفت و مرور ترانه های مشترک گذشت،وقتی که در شرف رفتن بودند (وقتی تو با من نیستی)را خواندم که گفتند بنویسش.نوشتم و شاید نیمه شب همان شب بود که تلفن زدند و همین وقتی تو با من نیستی را خواندند و شاید دو سال بعد بود که ترانه را در کانادا و با ارکستر تورنتو ضبط کردند. تنظیم کننده بامداد است که شکر خدا هنوز هم هست.غیر از بامداد،بابک امینی و باربد بیات دیگر نوازندگان ایرانی قطعه اند.یادم نمی رود آخرین شبی را که در تهرانپارس مهمان استاد بیات بودم.آقای اصفهانی به اتفاق همسرشان و یکی دو نفر دیگر هم بودند. آقای بیات از بامداد خواست (وقتی تو با من نیستی)را پخش کند. ترانه پخش شد و همه اشکی را که در چشم بابک بیات جمع شده بود دیدیم.دقایقی بعد به خواهش آقای اصفهانی دوباره شنوندۀ (وقتی تو با من نیستی)شدیم.دوباره اشک و دوباره نگاه نافذ بابک بیات و همان شب بود که برای آخرین بار استاد پشت پیانوی پسرش بامداد نشست و (نگو از گل،نگو از یخ)را خواند و همراهی اش کرد محمد اصفهانی و بعد نوبت پسر بود که آسیمه سر را بنوازد و محمد بخواند،رسا و عمیق. و دریغ که دوستان حاضر که مجهز به دوربین فیلمبرداری و سایر تجهیزات مربوطه بودند از آوردن دوربین به خانه خجالت کشیدند که مبادا استاد ناراحت شود و دریغ که آهنگساز بزرگ سرزمین ما نبود که انتشار اثرش را شاهد باشد و بازتابش را بشنود و ببیند. اما حکایت این ترانه نباید بی ذکر خیر آواگر خوش آوا و چیره خوان ترانه، آقای معین به پایان برسد که استاد بیات تا بود همواره از ایشان به نیکی و جوانمردی یاد کرد.خواننده ای که از نسل بابک بیات و جزئی از نوستالوژی وی نبود اما با او و موسیقی اش عجین شد که هر وقت می خواند صدای بابک بیات را میشنوم که میخواند هنوز:وقتی تو با من نیستی...
وقتي تو با من نيستي
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند
از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند
از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي
تكرار من در من، مگر از من چه مي ماند
غير از خيالي خسته از تكرارِ تنهايي
غير از غباري در لباسِ تن چه مي ماند
از روزهاي ديرِ بي فردا كه مي آيد؟
از لحظه هاي رفتة روشن چه مي ماند
از من اگر كوهم، اگر خورشيد، اگر دريا
بي تو ميانِ قابِ پيراهن چه مي ماند
بي تو چه فرقي مي كند دنياي تن ها را
غير از غبار وآدم وآهن چه مي ماند؟
وقتي تو با من نيستي از من كه مي پرسد
از شعر وشاعر، جز شب وشيون چه مي ماند
تهران.پاییز هزار و سیصد و هشتاد و یک
آهنگساز:استاد بابک بیات
خواننده:معین
آرانژمان:بامداد بیات